خاطره، نه، آنچه گذشت، چه زود گذشت (قسمت سوم)

shape
shape
shape
shape
shape
shape
shape
shape
دانشگاه،جنگ عراق،دلسوزی و ابتکار

ادامۀ تحصیل

خانمی که در سیستم پرسنلی کار می‌کرد استعفا داده بود و در بانک تهران (بانک ملت امروز) به‌عنوان مسئول برنامه نویسان مشغول بود. روزی از طریق همسرش از من خواستند شیفت دوم در بانک تهران واقع در چهارراه ولیعصر همکاری نمایم. باکمی نگرانی از اینکه آیا خواهم توانست یا نه، قبول کردم. قرار شد در ارتباط با حساب‌های جاری و مدیریت چک‌ها، زیر سیستمی بنویسم. رفتارشان با من همچون سایر کارکنان بانک و از شایستگی لازم برخوردار بود. حقوقم بر مبنای مقررات و بر اساس تحصیلات (فوق‌دیپلم) پرداخت می‌شد اما در مقایسه با لیسانسه‌ها رضایت‌بخش نبود. آرزوی پدرم و تفاوت ناشی از مدرک تحصیلی در تعیین حقوق، قابل‌هضم نبود. تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم. همچنان که قبلاً گفتم بنیه لازم را نداشتم و برای دروس حفظی باید خارج از حد تلاش می‌کردم. تلاش زیادی کردم و در کنکور سال ۱۳۵۴ در رشته ریاضی دانشگاه تهران قبول شدم. به علت عدم هماهنگی رشته ریاضی با رشته کاری (کامپیوتر) مجوز ثبت‌نام داده نشد. ناامید نشدم، به تلاش ادامه دادم و در سال ۱۳۵۵ در رشته آمار و انفورماتیک دانشگاه مشهد پذیرفته شدم این بار به دلیل اینکه انتقال به مشهد ممکن نبود مجوز ثبت‌نام صادر نگردید. از پای نایستادم در سال ۱۳۵۶ در رشته ریاضیات مدرسه عالی کرج پذیرفته شدم.

چرا کرج؟

داشتن مسکن آرزوی هر جوانی بود و کمی مشکل می‌نمود. یک از دوستان به من پیشنهاد خرید خانۀ شراکتی در کرج را داد. پس از بازدید و بررسی موافقت کردم. ماشینی را که در مسافرت دوم (فیات صفر   ۱۳۱ لیموئی) از انگلستان آورده بودم، فروختم. مبلغی بدان اضافه کردم و یک‌میلیون ریال من و یک‌میلیون ریال دوستم، جمعاً” دو میلیون ریال به مدت یک ماه در بانک کوروش (واقع در زیر پل کریم‌خان) قراردادیم . پس از یک ماه وام دو میلیون ریالی ما آماده شد و در محله فرح دشت کرج (فرخ دشت امروز) یک‌خانه دوطبقه خریدیم. فرح دشت در ضلع شمالی محله جهانشهر و به فاصله ۲ یا ۳ کیلومتری آنجا بود. مدرسه عالی ریاضیات در ابتدای خیابان کسری ، خیابان اصلی جهانشهر قرار داشت. به همین علت در انتخاب رشته پس از رشته‌های کامپیوتر، اولین انتخابم شبانۀ مدرسه عالی ریاضیات کرج بود.

سال ۱۳۵۶ سال قبل از پیروزی انقلاب، مقررات به محکمی رعایت نمی‌شد. وقتی برای ثبت‌نام مراجعه کردم، پایان خدمت سربازی و یا مجوز ادامه تحصیل، از محل خدمت خواسته شد. عرض کردم خواهم آورد و با گرو گذاشتن کارت شناسایی و تعهد کتبی و حسن خلق متصدی مربوطه، توانستم دانشجو شوم. اگرچه در اعتراضات دانشجوئی سال ۱۳۵۷ ضداطلاعات ارتش متوجه این امر شد و احضار شدم ولی خوشبختانه برای ادامه تحصیلم مانعی ایجاد نکردند. از طرف مدرسه عالی نیز هیچ‌گاه اجرای تعهد را نخواستند.

فرزند اولم هم‌زمان با دانشجو شدنم به دنیا آمد. من باید خیلی درس می‌خواندم و باوجود همسر توانمندم این موارد خللی در درس خواندنم نگذاشت. در ترم اول، دروس انتخاب شدنی نبود و لذا برخی کلاس‌ها صبح و برخی بعدازظهر بودند. برای اینکه بتوانم به‌موقع در کلاس شرکت کنم، یک دستگاه ژیان قسطی خریدم. لباس نظامی خود را در خیابان‌های خلوت و یا بین راه، کنار اتوبان تهران کرج تعویض می‌کردم حتی گاهی با مسافرین تهران کرج هزینه تردد را جبران می‌کردم. معدل من در مدرسه عالی A بود که آن را ناشی از همکاری بیذریغ همسرم میدانم و همیشه مدیون زحمات ایشان هستم.

جنگ ایران و عراق

با پیروزی انقلاب و بلاتکلیفی در محیط کار و برخی مشکلات دیگر، تقاضای انتقال به مشهد را نمودم. لشگر۷۷. از یگان رزمی اطلاعاتی نداشتم. هم‌زمان، نامه انتقال به دانشگاه مشهد را به همراه بردم. پذیرشم توسط لشگر ۷۷ بدون مشکل بود ولی دانشگاه مشهد (رئیس دانشکده علوم) با انتقال من موافقت نمی‌کرد. استدلالش این بود که از مدرسه عالی انتقالی قبول نمی‌کنیم. کارنامه‌ام را ارائه دادم و نمراتم را مطرح کردم، وضعیت حادتر شد. هر چه تلاش کردم نتوانستم رضایت ایشان را بگیرم. برای ارائه شکایت، به رئیس آموزش دانشگاه مشهد (آقای اسداللهی) مراجعه و طرح مشکل نمودم. پس از اتمام عرایضم فکری کرد و گفت، به یاد دارم شما قبلاً در دانشگاه مشهد قبول شده بودی، مگر نه؟ عرض کردم بله. فرمودند، مهندس بازرگان (نخست‌وزیر وقت) فرموده‌اند هر کس به هر دلیل نتوانسته ادامه تحصیل بدهد، می‌تواند مشغول به تحصیل شود و شما با استفاده از این بخشنامه می‌توانید ثبت‌نام کنید. عرض کردم من رشته آمار را دوست ندارم (رشته قبول‌شده سال ۱۳۵۵) فرمودند فعلاً ثبت‌نام کن و دانشجوی دانشگاه مشهد بشو بقیه‌اش حل میشه. قبول کردم. اولین روزی که برای شرکت در کلاس به دانشکده علوم وارد شدم، رئیس دانشکده با دیدن من بشدت عصبانی شد و به من اعتراض کرد. با لباس نظامی بودم. خواهش کردم به دفتر برویم. در دفتر مدارک مرتبط با چگونگی ثبت‌نام را به ایشان ارائه کردم آرام گرفتند و تمام شد.

پس از دو ترم، انقلاب فرهنگی به وقوع پیوست. دانشگاه‌ها تعطیل شد و مقرر گردید منتظر خبر بمانیم. چاره‌ای نبود جز اینکه فقط در لشگر به انجام‌وظیفه ادامه دهم. محل خدمت من آجودانی (کارگزینی) نام داشت. چون سیستم پرسنلی در تهران فعال نبود لذا شعبه مرتبط با تخصصم در آجودانی نیز غیرفعال بود. با کار کارگزینی اصلاً آشنا نبودم، زمان لازم بود تا یاد بگیرم. نگاه من به امور، به قول آن زمان، نگاه سیستم آنالیستی بود. برای سیستم پرسنلی انتخاب‌شده بودم ، کار می‌کردم ولی از کارگزینی هیچ نمی‌دانستم. در موقعیت بسیار خوبی قرار گرفته بودم. تصمیم گرفتم عنصر کلیدی آجودانی بشوم. وضعیت اقتصادی خوب نبود. هر کاری باید با حداقل هزینه و با امکانات موجود انجام شود. استفاده از تجهیزات جدید به علت کمبود اعتبارات ممکن نبود.

حملۀ عراق به ایران اتفاق افتاد و ستاد اروند در جنوب کشور با عناصر ژاندارمری وقت، دفاع از منطقه را عهده‌دار بودند. در مهرماه ۱۳۵۹ مقرر شد لشگر۷۷ ستاد اروند را تحویل بگیرد. وقتی عناصر ستاد عملیات لشگر ۷۷ ، را انتخاب می‌کردند، به‌رغم اینکه تخصص نداشتم، تقاضا کردم به همراه ستاد باشم. چنین شد و با ستاد به منطقه رفتم. تجربه بسیار خوبی بود. خیلی چیزها یاد گرفتم. علاقه‌مند بودم، تلاش می‌کردم، پس از ۲۰ روز با عنوان دلسوزی زیاد، تشویق شدم. روحیه فراگیریم شدت گرفت. عناصر ستاد بین یک ماه تا ۴۵ روز تعویض می‌شدیم. پس از ۴۵ روز به مشهد بازگشتم. خیلی خوشحال بودم.

کار در آجودانی فقط نامه و کاغذبازی بود. با وقوع جنگ و پراکندگی یگان‌ها از سرزمین خود، تنوع مکاتبات بیشتر شده بود، استحقاقی پرسنل افزوده شده بود، بطور کل تعداد مکاتبات افزایش زیادی کرده بود.

با هدف فراگیری کلیه امور، با هماهنگی رئیس آجودانی، در شعبۀ انتصابات مشغول شدم پس از آگاهی، به شعبه ترفیعات رفتم و …. در شعب مختلف ازجمله شعبه حقوقی فعالیت کردم و آجودانی را و ارتباطات امور باهم را و اینکه کتابچه دستور (مصوبات لازم‌الاجرا) چگونه تولید می‌شود و چگونه منتشر می‌گردد و چگونگی تنظیم تغییرات حقوقی در شعبه حقوقی را و تحویل تغییرات به دارائی ارتش در تهران را و اخذ تائیدیه تغییرات حقوقی از دارائی ارتش را و پول شدن را فراگرفتم . این چرخش من در شعب، از دید دیگران، نوعی کمک به آن‌ها تلقی می‌شد. چرا؟ چون آجودانی با کمبود نیروی انسانی مواجه بود. جالب‌تر اینکه از منظر ارکان دیگر و سلسله‌مراتب ستادی، آجودانی با نیروی انسانی زیاد گذران می‌کرد.

آغاز تمامی فرایندهای فوق‌الذکر با وصول نامه از یگان (ادارات زیرمجموعه) و در مورد پرسنل آغاز می‌شد. نامه‌های وارده بسیار با تأخیر پاسخ داده می‌شد. حال‌آنکه پاسخ به خواسته کارکنان و برقراری استحقاقی آنان در روحیه کارکنان تأثیر بسزایی داشت و همین امر در موفقیت رزمندگان در عملیات رزمی بسیار مؤثر بود. مشکل را پیداکرده بودم و راه‌حل آن را نیز همچنین، ولی باور و پذیرش پیشنهادم برای مسئولین مشکل می‌نمود. ازآنجاکه توانسته بودم خود را به کلیه پرسنل آجودانی به باورانم و یار و دوست آن‌ها باشم، با قبول مسئولیت و درگیری مستقیم در اجرای پیشنهاد، با پیشنهادم موافقت شد.

مشکل چه بود؟

۹۹ % نامه‌های واصله مربوط به نفر بود. درجه – نام و نشان ذینفع، طبق روش مکاتباتی ارتش، در بالای نامه قید می‌شد. هر نامه باید با پرونده ذینفع، به متصدی اقدام مربوطه تحویل می‌شد تا با مراجعه به سوابق موجود در پرونده، اقدام (تهیه پاسخ) شود.

بایگانی‌ها برحسب قشر(بایگانی افسران ، بایگانی درجه‌داران ، بایگانی کارمندان ، بایگانی پرسنل وظیفه )، جدا تشکیل شده بود. هر بایگانی دفتر مشخصات کارکنان خودش را بر حسب حروف الفباء در اختیار داشت. شماره پرونده نیز در کنار مشخصات درج شده بود. پرونده‌ها در کلاسورها با برچسب حروف الفباء چیده شده بود. هر بایگانی حداقل سه نفر نیرو داشت.

نامه‌ها از مرکز پیام (دبیرخانه) مستقیماً به آجودانی تحویل می‌گردید. برای اینکه یک نامه به اقدام برسد عبارت بود از:

  • جداسازی نامه‌ها برحسب قشر.
  • تفکیک نامه‌ها برحسب حروف الفباء.
  • جستجوی هر نامه در دفتر بایگانی و پیدا کردن کلاسه. بزرگ‌ترین مشکل این فعل تشابه اسمی.
  • درج کلاسه بر روی نامه. ( مثلاً ب / ۲۵۹)
  • استخراج پرونده به کمک شماره مندرج برنامه.
  • الصاق نامه به پرونده.
  • تحویل به متصدی مربوطه جهت اقدام.

پیشنهاد:

در دوره آموزشی حقوقمان را دستی دریافت می‌کردیم. یعنی لیست حقوق دستی نوشته می‌شد ، گواهی‌های لازم صورت می‌گرفت، افسر عامل پرداخت می‌کرد و امضاء می‌گرفت. وقتی دورۀ آموزش تمام شد، فیش حقوقی کامپیوتری داشتیم و حقوقمان را از بانک دریافت می‌کردیم. هر نفر یک شماره پرسنلی داشت.

پیشنهاد دادم به کلیه یگان‌ها ابلاغ شود در کنار درجه – نام و نشان شماره پرسنلی ذینفع نیز نوشته شود، چینش بایگانی عوض شود ، فرایند جداسازی ، دفتر ، کلاسه زدن ، حذف شود. نتیجه، سرعت در تهیه پاسخ و کاهش نیروی انسانی درگیر در بایگانی.

بر روی کلیه پرونده‌ها شماره پرسنلی نوشته شد. پرونده‌ها بدون توجه به قشر بر اساس شماره پرسنلی  چیده شد. باکمی مشکلات، اجرای طرح شروع و در مدت کمی تکمیل و بطور کامل عملی گردید. نکته بسیار جالب، تشابه اسمی که مشکل عمده روش قبلی بود بطور کل از بین رفت. اکثر شماره پرسنلی‌های اشتباه، به کمک لیست حقوق کارکنان، که از دارائی ارتش در اختیار داشتیم، مرتفع می‌گردید. در این زمان بود که رفاقتم با سایرین بیشتر و محکم‌تر شد.

پلاک هویت

یک دستگاه پلاک زن آمریکائی آکبند ولی قدیمی، به همراه تعداد قابل‌توجهی پلاک آمریکائی، به لشگر تحویل دادند. مقرر شد برای کلیه پرسنل اعم از کادر و وظیفه پلاک حک و تحویل شود. روی پلاک باید نام و نشان و شماره پرسنلی و گروه خون حک می‌شد. و در مقابل تحویل شدن، در دفتر پلاک، رسید اخذ می‌گردید. بیشترین کاربرد پلاک، شناسایی پیکر شهدا بود.

پس از مدت کوتاهی حک پلاک برای کارکنان وظیفه، مشکلات زیرا بروز داد:

تعداد ورود و خروج وظیفه‌ها بسیار بالاست

یک دستگاه پاسخگو نیست

اگر در سه شیفت کاری از دستگاه استفاده شود کافی نیست

پلاک خام موجود نیست و یا مصرف بالائی دارد

پلاک‌های مفقودشده باید دوباره حک می‌شد. بخصوص وقتی عملیات اجرا می‌شد.

به‌واقع اجرای کامل دستور، عملی نبود و در مقابل عدم اجرای صحیح دستور، پاسخ منطقی و قانع‌کننده وجود داشت و به همین ترتیب می‌شد موضوع را پشت گوش انداخت.

باور داشتم وجود پلاک به گردن رزمندگان، بسیار کارساز است، لذا برای رفع این نقیصه برای پلاک کارکنان وظیفه طرحی تهیه و پیشنهاد دادم که مورد تصویب ستاد نیروی زمینی قرار گرفت و اجرا شد.

طرح پلاک

عنوان یگانه‌ای عمده – مثال ل۷۷

کدبندی یگان‌های زیرمجموعه – مثال    ۲۵       برای گردان ۲۹۱

شماره سریال – مثال                     ۴۰۱۰۵   برای جعفر احمدی

نمونه پلاک

                                                          ل۷۷

                                                     ۴۰۱۰۵ – ۲۵

به علت اینکه پلاک عددی شده بود، سرعت تولید بسیار بالا رفت.

یگان‌های رزمی در اولویت قرار داده شد و پلاک یگان‌ها یک‌به‌یک، یک‌بار، بطور دست جمعی حک و تحویل شد.

هر یگان سریال خود را در دفتر پلاک هویت ثبت و مشخصات تحویل‌گیرنده را جلوی آن ثبت می‌کرد.

با رؤیت پلاک پیداشده، یگان و سپس مشخصات ذینفع مشخص می‌شد.

با ترخیص یک نفر وظیفه، پلاک از وی اخذ و به دیگری تحویل می‌شد و مشخصاتش در دفتر به‌روز می‌گردید.

با مفقود شدن پلاک، مجدداً همان پلاک حک و تحویل می‌شد و در فاصله مفقودی- حک – تحویل، نفر بدون پلاک نبود چراکه از پلاک مازاد موجود در یگان تأمین می‌گردید.

در طول جنگ اتفاقاتی رخ می‌داد که جای خالی کامپیوتر و اطلاعات پرسنلی و سیستم پرسنلی را نمایان می‌ساخت. با یک مثال موضوع را شفاف می‌کنم. قبول کنیم در هر فعالیتی هم موفقیت هست و هم عدم. وقتی در یک عملیات تعدادی نیرو از دست می‌دادیم باید جایگزین می‌شدند. از کجا؟ از یگان دیگری که بطور نسبی استعدادش بیشتر بود . کدام یگان از تخصص موردنیاز استعدادش بیشتر بود؟ نمی‌دانستیم. چه کنیم؟ دفترودستک جوابگو نبود. یگان تضعیف‌شده، باید مدت‌ها تحمل می‌کرد تا بلکه چاره‌اندیشی شود. حال اگر کامپیوتر و سیستم و اطلاعات بود به سه شماره، رفع مشکل می‌شد. رفع مشکل ؟ نه. با تزریق به‌موقع  نیرو، به یگان ضربه خورده، بیشتر از اینکه به جهت دریافت نیرو شاد شده باشد از سرعت عمل و پشتیبانی قوی و سریع، روحیه و درنتیجه توان رزمی یگان افزایش می‌یافت.

وقتی از آجودانی می‌خواستند چه کسانی فلان ویژگی را دارند؟ یا فلان آمار را تهیه کند، ماتم می‌گرفتیم. چراکه هیچ منبعی که بتوان با رجوع به آن این افراد یا آمار را با اعتمادبه‌نفس بالا استخراج کنیم، نداشتیم. باید با صرف زمان زیاد، همه پرونده‌های غلط و ناقص را بررسی و نهایتاً یک سری اطلاعات نادرست در اختیار خواهان قرار دهیم. وای که نتیجه تصمیم، بر اساس اطلاعات غلط چه خواهد کرد! قطعاً خواهان نیز قبل از صدور خواسته خود، عملی بودن خواسته خود را مبتنی بر توان آجودانی سامان می‌داد. حال اگر اطلاعات صحیح و قابل‌دسترس سریع، در اختیار بود، خواهان نیز همه خواسته‌های خود را مطرح می‌کرد. از طرفی مسئول سیستم می‌توانست اطلاعات بیشتری را ساماندهی کرده و در اختیار خواهان قرار دهد و ایشان هم با استفاده از اطلاعات صحیح و سریع تصمیمات مؤثر اتخاذ نماید و درنتیجه مجموعه به‌درستی و با موفقیت بیشتر هدایت گردد. با خود می‌گفتم وای بر من، با استفاده از امکانات ارتش درس‌خوانده‌ام، بلبلی می‌کنم، چرا نمی‌توانم با استفاده از تخصصم به یگانم کمک کنم!

بیشتر یگان‌های ل۷۷ در جنوب مستقر بودند و تعداد کمی در غرب. عمده تردد پرسنل از مشهد به جنوب، و بلعکس با قطار بود. در تهران باید قطار عوض می‌کردی. بلیت قطار امریۀ قطار نام‌گرفته بود. چه صف‌هایی برای تهیه امریه، وقتی به تهران می‌رسیدی مطمئن نبودی که امریه قطار اهواز وجود داشته باشد. اگر نبود شب را کجا صبح می‌کردی؟ هتل حرف شو نزن، مسافرخانه شاید، ولی خیلی کثیف بود، فک‌وفامیل بعیده، چمن میدان راه‌آهن شاید، زمستان چی؟ سایر فصول ………………………

جنگ بود، اقتصاد خوب نبود، مسئولین درگیر دفاع از مرزوبوم، اولویت هزینه منابع با امور جنگ، همگان براثر وعده‌های توخالی گذشته، به توانمندی‌های کامپیوتر، و بچه‌های اهلش بسیار بدبین بودند. شیفت دوم در سازمان دیگری که کامپیوتر داشت کار می‌کردم. اوضاع اجازه طرح قابلیت‌های کامپیوتر و ابراز وجود را نمی‌داد. افسوس می‌خوردم.

بازگشائی دانشگاه‌ها

برای ثبت‌نام در رشته آمار و انفورماتیک به آموزش دانشکده علوم مراجعه کردم. فرمودند کهاد و مهاد نداریم. هر دانشجو یک‌رشته از دو رشته را انتخاب کند. رشته من به دو رشته آمار و کامپیوتر تجزیه شده بود. با توجه به رشتۀ فوق‌دیپلم قبلی و آنچه به آقای اسداللهی گفته بودم، رشته کامپیوتر را انتخاب کردم. و پس از یک ترم، تقاضا کردم واحدهای پاس شدۀ انستیتو و مدرسه عالی ریاضیات و رشته آمار مورد ارزیابی قرار گیرد. جمعاً ۷۵ واحد را پذیرفتند. در سال ۱۳۶۴ بعد از هشت سال و ۱۵۴ واحد پاس شده، با معدل ۳/۷۹ و رتبه دوم از دانشگاه مشهد فارغ‌التحصیل شدم.

زدم به جاده خاکی، حواسمم نیست، حوصله شما رو هم سر بردم:

چرا ۱۵۴ واحد، بماند.

داستان موتورسیکلت گازی کوپنی بماند.

۳۰ روز مرخصی استحقاقی سالانه، ۱۵ روز امتحانات ترم اول و ۱۵ روز امتحانات ترم دوم، بماند.

تابستان‌ها به منطقه جنوب رفتن، برای اینکه در طول سال نفرستنم، بماند.

آب آشامیدن نداشتن خانواده و به منطقه رفتن، بماند.

ترسیدن خانواده در شبهای نگهبانی، بماند.

داستان   سرکار…، داداش ….، کجا؟ اینجا دانشگایه!، بماند.

التماس کردن به استاد، برای اینکه کلاس صبح نباشد، بماند.

التماس کردن به استاد، برای اینکه اگر بعدازظهر نمیشه، روز جمعه باشه، بماند.

درگیری با استادی که بجای درس دادن، داستان می‌گفت، بماند.

پافشاری به اینکه آزمون نیم ترم کنسل نشود، بماند.

داستان تک بیست نمرۀ فیزیک۲ در جمع دو کلاس، بماند.

داستان مخالفت رئیس با شرکت در کلاس صبح، بماند.

چگونه به سرباز دژبان جلوی درب احترام کنم تا بدون برگه به کلاس بروم، بماند.

اجاره‌نشینی در مشهد، فروش خودرو برای پیش خونه، چگونگی خانه‌دار شدن در مشهد، بماند.

هنوز که هنوزه وقتی همسرم از بی ماشینی در مشهد و اینکه خونه در بیابان بود و بدون همسایه و بدون دسترسی به خرید و عدم دسترسی به وسیله نقلیه عمومی صحبت میکنه من بغض می‌کنم. عجب!

وقتی دخترم در محلۀ خوب و در مدرسه تیزهوشان درس می‌خونه و نمی‌خواد از محل سکونتش نام ببره، ولی بالاخره یه روز رو میشه، و مرغ و غاز در کوچۀ گلی و خاکی، جلوی پای دوستاش فرار می‌کنند، بماند.

و خیلی بماندهای دیگر که جزو خاطرات تحصیل در دانشگاه فردوسی و مشهد همراه دائمی من است.

صبح‌ها پادگان، بعدازظهر دانشگاه، شب‌ها مطالعه، سخت بود ولی خیلی شیرین. نقش همسرم در این شیرینی قابل توصیف نیست. مدیون زحماتش هستم. چون به آن‌ها خیلی سخت گذشته بود و اینکه حقوق حقۀ آن‌ها را رعایت نمی‌کردم و همه‌چیزم شده بود درس، همسرم با شرکت در کارشناسی ارشد چندان رضایت نداشت.

برای این‌طور درس خواندن توجیهی بکنم و تمام. اساتید به من احترام می‌گذاشتند. چرا؟ همیشه لباس نظامی آراسته به تن داشتم، سن من از همه همکلاس‌هایم بیشتر بود، موهای سرم ریخته بود، گلگیرهاش سفید بود، ساعی بودم، در غیاب استاد کلاس حل تمرین اداره می‌کردم و از این بابت حقوق می‌گرفتم. سؤال: با این احوال، می‌شد که نمره من تاپ نباشه! اگر چنین می‌شد که در چند درس شد، خیلی خجالت می‌کشیدم.

هم‌زمان با فراغت از تحصیل، فرزند دوم به دنیا آمد. خدا را شاکرم. اولی با دانشجو شدنم و دومی با فارغ شدنم! جالبه…. مگه نه؟
نوشته شده توسط گروه مبین رایانه پیشکسوتان

قسمت اول این نوشته را از اینجا مشاهده کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *