خاطره، نه، آنچه گذشت، چه زود گذشت (قسمت دوم)

shape
shape
shape
shape
shape
shape
shape
shape
خاطره آموزش در خارج و تفاوت فرهنگ‌ها

از دوران آموزش نظامی و ارتباطات

دوره ما اولین دوره استخدامی همافری در نیروی زمینی بود. با توجه به عنوان همافری، مشخص بود که از نیروی هوائی کپی برداری شده است. به همین جهت بسیاری از مفاهیم و مقررات برای ما و مسئولین آموزشی، نامشخص بود. معلوم نبود ما دانشجو هستیم، دانش‌آموز هستیم، هنر‌جو هستیم یا هنرآموز.

دو همدوره ای که قبلاً در موردشان صحبت کرده بودم، موضوع را برای ما توجیه و از ما می خواستند که رفتار و ظاهر دانشجوئی داشته باشیم. مثلاً به شلوارمان یراق (نوار) قرمز بزنیم، به کلاهمان نوار مشکی بزنیم، ظاهر آراسته و شیک داشته باشیم. از مسئولین هم کسی ایراد نمی گرفت، چون آنها هم از مقررّات مربوطه مطلع نبودند. ما ۴۸ نفر دیگر، بعدها متوجه شدیم که آن دو عزیز چه می گفتند و منظورشان چه بود. اگر چه ما همانگونه رفتار می کردیم که آنها می خواستند، ولی تاثیری بر اصل قضیه که همانا رفتار سایر کارکنان نیروی زمینی با ما بود، نداشت.

افسران با دانش نظامی خاص، جایگاهی داشتند که به دور از کار فیزیکی، فرماندهی و مدیریت کنند. درجه داران نیز کارهای اجرایی معمول را انجام می دادند. با پیشرفت تجهیزات و ادوات نظامی از جمله هواپیماهای جنگی، ارتش خواسته بود قشری داشته باشد، فنی تحصیل کرده که بتواند با دانش بالا، امور فنی، توام با کار فیزیکی را به انجام برساند. به نظر من، قشر همافری را به همین منظور ایجاد کرده بودند. حقوق ماهیانه این قشر از افسران هم بیشتر بود، همین امر موجب جدائی فاحش بین قشر همافری، افسران و درجه داران شده بود.

بطور کلی کارکنان ارتش به پنج گروه تقسیم می شدند. افسران ، همافران ، درجه داران ، کارمندان ، سربازان. وضعیت سربازان مشخص بود، مجری دستور سایرین و مورد قبول همه. کارمندان که با لباس شخصی (غیر فرم) خدمت می کردند و در روابط نظامی نه چندان متوقع بودند و نه کسی از آنها توقع خاصی داشت. اما همافران قشری بودند بین دو قشر، با فاصله زیاد. افسران بشدت آنها را زیردست می دانستند و درجه داران نیز آنها را بعنوان بالادست قبول نمی کردند. این تنش در تمام دوران خدمت تا اجرای فصل تطبیق قانون ارتش جمهوری اسلامی ایران مشهود و آزار دهنده بود. با اجرای فصل تطبیق از قانون ارتش، عملاً همافری از بین رفت.

در حین آموزش کم کم با ارتش و مقرراتش و سلسله مراتب آن و …. آشنا می شدم و زمزمه نارضایتی بین بچه ها شنیده می شد. یکسال از دوره آموزشی ام گذشته بود احساس می کردم که به درد اینکار نمی خورم (شاید زمزمه ها بر من تاثیر گذاشته بود). خانواده ام به مشهد نقل مکان کرده بودند. به مشهد رفتم و یک روز با پدرم در خیابان آبکوه، نزدیک حمام آبکوه، به سمت خانه خواهرم در راه بودیم، عرض کردم: آقا، این کار برایم مناسب نیست اگر ….. تومان به من بدهی که هزینه ارتش را بدهم خارج خواهم شد. ایشان مرا نصیحت کرد، ” آدم به این زودی از سختی فرار نمیکند، شکست را نمی پذیرد ….. حال ادامه بده ببین چی میشه؟” مطمئناً دوست سرهنگ پدرم، که فارغ التحصیل دانشکده افسری بود، با سختی های دوره سه ساله دانشکده افسری، از قبل ایشان را آشنا کرده بود، حال آنکه دورۀ آموزشی همافری اصلا شباهتی به آموزش های دانشکدۀ افسری نداشت.

بدلیل اینکه برنامه روزانه ما با سایر گروه ها در مرکز آموزش، متفاوت بود، ما را بر هم زننده نظم می دانستند. مثلاً ما بعد از ساعت ۲۱:۰۰ شام نخورده وارد پادگان می شدیم در صورتیکه ساعت ۲۱:۰۰ خاموشی خورده بود و همه می بایست خواب می بودند. ولی برای ما تازه بعد از انجام امور شخصی، شام و نظافت بود. بعضی مثل من باید درس همان روز و روز بعد را می خواندند که به ساعت ۲۴:۰۰ هم می کشید. در صورت بازدید افسر سرنگهبان، از گروهان ما، شکایت می نوشت. به همین علل شبانه روزی دو ساله ما استمرار نداشت گاهی شبانه روزی بودیم و گاهی هم نبودیم. ما هم که حقوقمان خوب بود زیاد شاکی نبودیم اگر چه برخی شاکی می شدند و ما دوباره شبانه روزی می شدیم.

بگذریم، دوره دو ساله انستیتو را با رتبه اول به پایان رساندم. همه با هم فارغ التحصیل شدیم. پدرم از من نمی پرسید چه خبر؟

خبر اخذ مدرک فوق دیپلم با رتبه اول برایش شیرین نبود چرا که او کرسی دانشگاه می خواست و نه فوق دیپلم.

خاتمه آموزش و شروع خدمت

با درجه همافرسومی وارد خدمت شدم. سازمان ما ” مرکز پرورش داده ها” نام داشت که بعداً ” مرکز خدمات کامپیوتر ” و سپس ” سازمان رایانه ” نام گرفت. من از قبل برای سیستم پرسنلی انتخاب شده بودم. در سیستم پرسنلی یک افسر کادر دو افسر وظیفه و دو کارمند یکی خانم و دیگری آقا مشغول خدمت بودند. با علاقه فراوان و با راهنمائی آنان مشغول شدم. آن زمان نیروی زمینی کامپیوتر نداشت و از کامپیوتر ستاد ارتش استفاده می کرد البته با تعیین زمان قبلی و بسیار محدود. اگر مشکلی پیش میامد از کامپیوتر سازمان برنامه و بودجه استفاده می شد. با اپراتورها دوست می شدم و با خواهش و تمنّا خود را به اتاق کامپیوتر می رساندم و بدین ترتیب هر آنچه را تئوری خوانده بودم عملاً لمس کرده و لذت می بردم.

اولین اپراتوری که باهاش آشنا شدم آقای نادر بخشی متولد شمال و ساکن تهران، درجه دار وظیفه ای بسیار با اخلاق متین، دقیق و آقا بود. برادرش آقای علی بخشی در حوزه نرم افزار سرشناس بود. برای اولین بار به کمک ایشان به اتاق کامپیوتر راه یافتم و توجیه شدم. یادش بخیر برایش آرزوی سلامتی دارم.

محل استقرار مرکز پرورش داده ها از سوم اسفند به ساختمانی در ستاد فرماندهی لجستیکی واقع در خیابان عباس آباد و از آنجا به ستاد نیروی زمینی واقع در لویزان منتقل شد.

شروع خدمت ما از عباس آباد بود ولی به علت زمان بر بودن اجرای برنامه ها و شدت علاقه و کنجکاوی، در زمان دانشجوئی و با لباس دانشجوئی چند بار به سوم اسفند مراجعه کرده بودم. در آنجا با معاون رئیس اتاق پانچ، خانمی کار بلد، موقر و متین آشنا شدم، و همین آشنائی در نهایت به ازدواج ختم شد. از خدای خود بابت این نعمت و برکت بسیار سپاسگزارم. خانواده ام مخصوصاً پدرم، از ازدواجم رضایت نداشتند.

در عباس آباد با مستشاران آمریکائی که در مرکز کامپیوتر فعالیت داشتند آشنا شدم. بیشترین فعالیت آنها در زمینه سیستم لجستیکی (کالز) بود و در سیستم پرسنلی فعالیتی نداشتند.

برای ما دوره های مختلفی از شرکت IBM  واقع در خیابان ویلا خریداری می شد. در اکثر دوره ها من حضور داشتم. بخش آموزش شرکت مذکور بسیار مدرن و جالب توجه بود و از شرکت در کلاسها رضایت داشتیم.

اعزام به خارج از کشور

قرار شد تعدادی از ما برای دوره کامپیوتر به آمریکا اعزام شویم لذا تعدادی جهت طی دوره زبان انگلیسی به مرکز زبان دانشکده افسری اعزام شدیم. من هم یکی از منتخبین بودم. کلاس زبان تمام شد. پس از مدتی برای آزمون اعزام، به مرکز زبان واقع در باغشاه معرفی شدیم و من نمره قبولی را کسب کردم. ولی بر اثر یک درگیری ناشی از همافری و ….. دستور دادند از لیست اعزام به خارج حذف شوم. بدین ترتیب از دو دوره عقب ماندم و در نهایت به انگلستان اعزام شدم.

چرا انگلستان؟ در ستاد نیروی زمینی و در کنار ساختمان سازمان رایانه، جعبه های کامپیوتر IBM 370 دپو شده بود ولی باز نمی شدند. علت این بود که مقرر شده بود ارتش از کامپیوترهای Honeywell  استفاده کند. نیروی هوائی، نیروی دریائی، ستاد ارتش و نیروی زمینی همه از Honeywell 6000/600  استفاده کنند. آموزش این کامپیوتر در لندن برگزار می شد. به همین جهت به انگلستان اعزام شدیم. مرکز آموزش هانی ول در محله Hammersmith  بود.

سیستمهای عامل وابسته به سخت افزار هستند. کوچکترین واحد حافظه را BIT  می گفتیم. هر هشتBIT  یک BYTE  را می ساخت و هر چهار BYTE  یک WORD را شکل می داد. این تعاریف در هر دو ماشین مذکور دارای یک معنی بود اما در IBM برای آدرس دهی حافظه با یک BYTE سروکار بود ولی در  Honeywell  با یک WORD   سروکار بود.

یادش بخیر آموزش در آنجا مفهوم دیگری داشت، اساتید جور دیگری بودند، خیلی جالب بود. از کارت پانچ خبری نبود. ما باید با استفاده از ترمینال با مرکز کامپیوتر ارتباط برقرار می کردیم. برنامه خود را بجای پانچ بر روی کارت، تایپ و ذخیره و اجرا می کردیم. ولی همچنان کنترل کارت ((Job Control Language  وجود داشت. در این مجموعه رکورد (JCL)  مشخص می شد کار مربوط به کیست؟ از چه زبانی استفاده شده است؟ چه انتظاری دارد؟ از چه سخت افزارهائی می خواهد استفاده کند؟ اگر Tape است Label  آن چیست؟ اگر Disk  است Label  آن چیست و از کدام سیلندر و ترک ها میخواهد بنویسد یا بخواند و یا هر دو؟

آموزش خیلی شیرین بود و از اتلاف وقت خبری نبود. اولین نکته ای که آموزش دادند این بود که بردن چای و قهوه به اتاق ترمینال ممنوع.

به هر یک از همکلاسی ها یک نام کاربری و رمز اختصاص داده بودند و مجموعه ما را در گروه دانشجویان قرار داده بودند. اساتید، گروه خاص خود را داشتند و متخصصین نیز جدا و ……

چند خاطره از لندن

  • از سیزده نفر اعزامی فقط من، همسرم را با خود برده بودم و در یک آپارتمان در خیابان North End Road زندگی می کردیم. در ابتدا از اینکه همسرم را تنها بگذارم و یا برای گردش و خرید تنها برود، نگران بودم. بعد از چند روز متوجه شدم کسی به کسی کاری ندارد و نگرانی من بی مورد است. برای اینکه ایشان هم از زمان استفاده بهینه بکند در کلاس زبان ثبت نام شد. من تا ساعت ۱۶:۰۰ در کلاس بودم و بعد از ظهرها و روزهای تعطیل از گردش در لندن لذت می بردیم.
  • بعد از گذشت حدود یک ماه همسرم ابراز دلتنگی کرد و از من خواست او را به تهران بفرستم. پس از صحبت زیاد از خانه خارج شدیم و به پارکی که نزدیکی منزلمان بود رفتیم. بر روی نیمکتی نشسته و به صور مختلف تلاش کردم ایشان را از تصمیمش منصرف کنم. پس از دقایقی، صحبت کنان به راه افتادیم و از پارک خارج شدیم، خانم و آقا و یک کوچولو در کالسکه را دیدیم که وارد پارک می شدند. قدم زنان از خیابان محل سکونت خود گذشتیم و وارد خیابان های استریت کنزینگتون شده بودیم. همانطوریکه من مشغول صحبت بودم به ناگاه به همسرم گفتم کیفم نیست! عادت داشتم وقتی از منزل خارج می شدیم کیف دستی کوچک حاوی تمامی پول نقد و پاسپورت هایمان را با خود حمل میکردم. همان کیف را گم کرده بودم. پس از لحظه ای با خود گفتم در پارک جامانده است. دست در دست همسرم با سرعت به سمت پارک راه افتادیم. پس از چند ثانیه، حس کردم همسرم سرعت لازم را ندارد. دستش را رها کردم و دویدم، پس از چند ثانیه، حس کردم کفشهایم مانع سرعت منست، طبق عادت کودکی، کفشهایم را رها کرده به سرعت دویدم، پس از دقایقی به درب پارک رسیدم و از همانجا به نیمکت نگاه کردم کیف در آنجا نبود! وجودم خالی شد و با خود گفتم خدایا پاسپورتها! با ناامیدی تمام و آهسته و نفس نفس زنان به نیمکت رسیدم مطمئن شدم کیف آنجا نیست. در حالیکه بسیار نگران و قصد عقب گرد داشتم آن آقا با همسرش و کالسکه در نیمکتی دیگر نشسته بودند و کیف مرا در دست آویزان و با حرکت پاندولی به من نشان دادند. بسیار شادمان به سمتشان رفتم و کیفم را گرفتم و با خوشحالی فقط یک تشکر خیلی کوتاه کردم. به من گفتند ما منتظر شما بودیم. ببخشید، فقط برای پیدا کردن آدرس، کیف را جستجو کرده ایم، ولی آدرس نبود و منتظر ماندیم. مجدداً تشکر کردم و برگشتم. خجالت کشیدم محتویات کیف را در حضور آنها بررسی کنم. به هنگام خروج از پارک همسرم با کفشهایم بر دست، رسید. یکدیگر را در آغوش گرفتیم و موضوع مراجعت وی به تهران بدون نیاز به مذاکره و بدون کلام فراموش شد. بعد از خروج و دور شدن از پارک محتویات کیف را بررسی کردم و همه چیز دست نخورده بود. حق با آنها بود آدرسی در کیف نداشتم. روز بعد به بانک نزدیک منزل مراجعه کردم و با افتتاح حساب، پول خود را به بانک سپردم.
  • یکی از دوستان گفت در نزدیکی ما یک درمانگاه دندانپزشکی هست که تقریباً رایگان درمان می کند. همسرم را به آنجا بردم. وقتی درخواست معاینه همسرم را مطرح کردم پرسیدند: کارتان چیست؟ با ارائه کارتهای آموزشی خود و همسرم به عنوان دانشجو مورد پذیرش قرار گرفتیم و پس از کمی انتظار وارد مطب شدیم. پزشک پس از معاینه گفت، پنج دندان نیاز به پر کردن دارد و همچنین جرم گیری. از من مجوز خواست، خواهش کردم. در همان جلسه و در حضور من دندانها پر شدند و در هنگام خداحافظی گفت هفته دیگر برای جرم گیری منتظرم. برای تسویه حساب به محل پذیرش مراجعه کردم، حدود پنج پوند از من دریافت شد. خشنود از کار پزشک و درمانگاه به خانه برگشتیم.
  • همسرم سابقه ی آلرژی شدید داشت از او خواستم حال که اینجا هستیم بهتر است به پزشک مراجعه کنیم. از طریق وابستگی نظامی ایران در لندن، به آقای دکتر زاتاروف معرفی و تنظیم وقت شد. مطب در محدوده خیابان Oxford بود. به موقع در مطب حاضر شدیم. پس از معاینه و چند تماس تلفنی یک برگه شامل سه آدرس و زمان ملاقات به من داد و گفتند به این پزشکان مراجعه کنیم. به هنگام خروج پیشنهاد پول دادم گفت بعداً.

یکی از پزشکان، متخصص گواتر و یکی متخصص زنان و دیگری کلینیک آلرژی. به موقع به آنها مراجعه کردیم و در مقابل تقدیم وجه میگفتند برای دکتر زاتاروف صورتحساب خواهد شد. هیچ یک نتیجه زحمات خود را به ما ندادند و مقرر شد به دکتر زاتاروف مراجعه کنیم. وقتی به ایشان مراجعه کردیم گفت: همسرم ظاهراً گواتر دارد ولی مشکلی نیست. گزارش دکتر زنان نیز مشکلی ندارد. ولی آزمایش آلرژی تائید شده است. مقرر شد برای تزریق واکسن به کلینیک مراجعه کنیم. برای پرداخت صورتحساب گفتند فاکتور به درب منزل ارسال میشود، پس از وصول فاکتور مبلغ آن را یا به حساب بریزید و یا در مطب، نقدی پرداخت کنید.

واکسنها را طبق برنامه تزریق و بقیه واکسن ها را دریافت کردیم. واکسن ها طبق دستور به تهران حمل و تزریق آنها در تهران نیز ادامه یافت. ضمناً به گفته ی پزشک برای دو سال پی در پی باید به کلینیک مراجعه می کردیم.

چند روز بعد صورتحساب را در منزل خیابان North End Road دریافت کردم و مبلغ آن را که بیاد ندارم به حساب دکتر زاتاروف واریز کردم. سال بعد با استفاده از مرخصی یک ماهه به لندن رفتیم و سال بعد از آن به دلیل جریانات انقلاب و ضعف اقتصادی، ادامه درمان میسر نشد ولی خوشبختانه نتیجه کاملاً رضایتبخش بود.

  • روزی با همدوره ها قرار گذاشتیم در زمین فوتبال نزدیک منزلمان فوتبال بازی کنیم. توپ تهیه کرده بودیم. من جلوتر از سایرین حاضر شدم و توپ را گرفتم و داخل پیاده روی جلوی منزل چند بار توپ را به زمین زدم. شاید ۵ دقیقه نشده بود که ماشین پلیس با چند پلیس در محل حاضر و به من تذکر دادند برای بازی به زمین ورزش مراجعه کنم. منهم در جواب گفتم چشم. با خود گفتم چه شانسی دارم! پلیس از دید خارج شد و من زدن توپ به زمین را ادامه دادم. پس از چند دقیقه مجدداً ماشین پلیس دیگری حاضر شد و گفت مگر به شما نگفتند به زمین ورزش مراجعه کنید؟ ضمن عذر خواهی گفتم چشم. بچه ها را صدا زدم و به زمین فوتبال رفتیم.
  • روزی برای دریافت وجه در بانک بودم خانمی حدوداً ۷۰ ساله دسته چک خود را از کیف خارج کرد و یک پوند چک کشید. کارمند بانک با احترام تمام، عملیات مربوطه را انجام داد و یک پوند به خانم تقدیم کرد. این در حالی بود که ما با کمتر از ۱۰۰ پوند پول نقد در خیابانها پرسه نمی زدیم.
  • اکثرا” سگ داشتند. هر روز سگ ها را بیرون میاوردند. وقتی از کنار ما می گذشتند رفتارشان به گونه ای بود که با ما تماس نداشته باشند. نه برای اینکه ما مشکل داریم بلکه برای اینکه ما اذیت نشویم. در حالیکه با هموطنان خود چنین نبودند حتی اگر آشنا بودند از احوال سگ یکدیگر نیز جویا می شدند. اگر آشنا هم نبودند در صورت تمایل به ناز کردن سگ، با خشنودی صاحبش مواجه می شدند. اگر با سگ وارد اتوبوس دو طبقه می شدند حیوان آموخته بود که باید به طبقه بالا برود و آموخته بود که باید در زیر صندلی ای که صاحبش نشسته بخیزد. کسی که سیگاری بود فقط در طبقه بالای اتوبوس اجازه داشت سیگار بکشد. بلیط اتوبوس داخل اتوبوس و توسط شاگرد راننده که دائم در داخل اتوبوس راه میرفت متناسب با بعد مسافت فروخته می شد. یعنی می پرسید کجا پیاده می شوید آنگاه بلیط را از دستگاه خارج می کرد و باید مبلغ آن نقداً پرداخت می شد. این جمله را همیشه بیاد دارم که شاگرد راننده برای یافتن مسافرین جدید بر زبان جاری میکرد.  ? Any more please .  بلیط مترو را باید در ایستگاه از دستگاه خودکار خریداری می کردیم. قیمت بلیط نیز بر روی تابلوها و به نسبت بعد مسافت نوشته شده بود و توسط مسافرین مشخص می شد که چه بلیطی باید بخرند. لازم بود مسافرین تا خروج از مترو بلیط را به همراه داشته باشند، چرا که ممکن بود مورد سئوال واقع شوند. در طول پنج ماه که در لندن بودم فقط یکبار مورد چنین سئوالی واقع شدم. در صورت تخلف، مسافر جریمه نقدی میشد.
  • در High Street Kensington پارک بزرگی بود به نام Hyde Park.  گوشه ای از این پارک (hyde park corner) برای تظاهرات پیش بینی شده بود. هر کس هر چه دلش می خواست می گفت. حتی به ملکه انگلیس بدترین فحشها را می داد. همیشه جمعیت زیادی در این قسمت حضور داشت. مراجعین متناسب با علاقه خود، جلوی سخنران ها می ایستادند و گوش می دادند. پلیس در کنار جمع قدم می زد که احیاناً درگیری رخ ندهد. برای اولین بار مرگ بر شاه را در لندن دیدم و شنیدم. بر روی راهروهای مترو نیز نوشته شده بود. در لابلای روزنامه های فارسی زبان، نوشته هائی از تخلفات شاه و خاندان سلطنتی یافت میشد.

در یک هفته به پایان دوره، استاد پروژه ای تعریف و ابلاغ کرد هر کس انجام داد بقیه هفته را در اختیار خودش است و از نظر مرکز مرخص است. ۴۸ ساعت بعد، پروژه را تحویل دادم و مدت باقیمانده را به یکماه مرخصی از قبل تصویب شده، چسباندم و با یکدستگاه خودرو پژو ۵۰۴ آبی متالیک که در میان دوره خریده بودم با همسرم از مسیر لندن – پاریس – ونیز – میلان – رم – یونان – یوگسلاوی – بلغارستان – ترکیه به ایران برگشتیم. خیلی خوش گذشت. جوان بودیم و به هیچ مشکلی فکر نمی کردیم. الآن صحبت رفتن به فرانسه با خودرو از مسیر ترکیه – یونان – ایتالیا – فرانسه را می کنیم، ولی به تنها چیزی که فکر می کنیم مشکلات ناشی از سن بالا در سفر است و لاغیر، نهایتاً انصراف از سفر. حال آنکه در آن زمان به تنها چیزی که فکر نمی کردیم مشکلات احتمالی سفر بود. جوانان عزیز، از جوانی حداکثر استفاده صحیح را بکنید.

در طول دوره درخواست کردیم برنامه ای برای بازدید از مرکز کامپیوتر داشته باشیم قولش را دادند ولی عملی نشد. بالاخره دوره را با تقدیرنامه ویژه از Honeywell Education Center به پایان رساندم.

وقتی پس از شش ماه به پادگان برگشتم تعداد آمریکائی ها بیشتر شده بود و برای سیستم پرسنلی نیز از این مستشاران استفاده می شد. کامپیوتر Honeywell فعال شده بود. مستشاران لیستهای بزرگی از برنامه به زبان AnsCobol  را مورد بررسی قرار می دادند. من به دونفر از آنها معرفی و در یک اتاق همکار شدیم. بانک اطلاعاتی مورد استفاده نیز IDS  (Integrated Data Store) ‌ بود.

Source List  برنامه های در دست مستشاران نشان میداد که برنامه ها در کشور دیگری نوشته و استفاده می شده و حال برای کشور ما دستکاری می گردند. همه مستشاران از دانش یکسان و بالائی برخوردار نبودند. کارهائی که از من می خواستند و یا داده ورزی هائی که انجام می دادند به وضوح بیانگر این مطلب بود. البته که افراد قابل نیز کم نبودند. ادامه دارد البته اگر با اعلام نظر خود خواهان باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *